گارگر نجار
کارگر نجار
روزی کارگر نجاری پیش استاد خود رفت و گفت که دیگرقدرت انجام کار ندارد و وقت آن رسیده که به استراحت بپردازد و از باقی امر خود استفاده کند . استاد که سالیان سال با او کار کردن بود و بهتربن کارگر نیز بود به او گفت بسیار خوب ولی در پایان فعالیت خودت یک خواهش از تو دارم ، کارگر که استاد را بسیار دوست داشت قبول کرد
استاد گفت : از آنجا که تو یکی از بهترین نجارهای این شهر شدی و کارت را من بسیار می پسندم از تو خواهش می کنم تا یک خا نه برایم از چوب بسازی و از تمامی تجربیات 30 ساله خود استفاده کنی و این را نیز بدان که از بهترین وسیله ها باید استفاده کنی و هرچه بخواهی من برایت آماده می کنم .
کارگر هم قبول کرد و شروع به ساختن خانه کرد از آنجایی که دیگر آخرین کار خود بود و انگیزه ای برای کار نداشت کار را بدون دقت انجام می داد، از وسایل بد و چوبهای خراب استفاده می کرد تا آنجا که به سرعت کار را تمام کرد و نزد استاد خود رفت و به او اطلاع داد که کار را تمام کرده و دیگر می خواهد از کارگاه او برای همیشه برود .
استاد با چشمانی پر از اشک از جای خود برخواست و کارگر را در آغوش گرفت و به او گفت : تو بهترین نجاری و کارگری بودی که من در طول عمرم دیده بودن امیدوارم که در ادامه زندگی خود موفق باشی ، خانه ای که ساختی هدیه است از طرف من به تو که باقی عمرت را در آن سپری کنی .
کارگر ناگهان عرق سردی بر پیشا نیش نشت و افسوس خورد که چرا در آخرین کار خود دقت کافی را نکرده است .
احمد عباس پور