کيک
دختری با مادرش دعوايش شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از کنار یک کيک فروشى عبور می کرد ، احساس گرسنگی نمود. ولىاو حتى يک سنت هم در جيبهايش نداشت.
صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . او دید که دختر درمقابل کیک ها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . زن مهربان کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد .
دختر بسیار سپا سگزار شد . اما چند گاز به کيک نزده بود که اشکهایش سرازير شد . خانم مسن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم .
اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد.
خانم سالخورده با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکرش را بکن ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سالها برای تو غذا درست کرده و بهت محبت کرده است ، از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد .
سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دخترش بسيار خوشحال شد و به او گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد .
در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد .
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:34  توسط احمد عباس پور
|
تلاش و کوشش
پدري كه به پسرش درس تلاش و كوشش ميداد به او گفت : پسرم ،به اين مورچه نحيف بنگر .من ساعتها اورا زير نظر گرفتم ،اين موجود خستگي ناپذير بارها و بارها با اين توشه ی بزرگ از اين ديوار بالا رفت اما از تلاش باز نایستاد .پسر جلو رفت و با انگشتش مورچه را له كرد و پيروزمندانه گفت : فايده اين همه تلاش و كوشش چيست ؟وقتي كه هر لحظه ممكن است با سرانگشتي نابود شوي ! آيا اين تلاش بيهودگي نيست ؟ پدر با تاسف به پسر نگريست و گفت :بيهودگي اين نيست كه ممكن است لحظه اي ديگر با سرانگشتي له شوي ، بيهودگي آنست كه بداني لحظه ديگر چه اتفاقي خواهد افتاد و دست از تلاش برداري .
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:30  توسط احمد عباس پور
|
کارگر نجار
روزی کارگر نجاری پیش استاد خود رفت و گفت که دیگرقدرت انجام کار ندارد و وقت آن رسیده که به استراحت بپردازد و از باقی امر خود استفاده کند . استاد که سالیان سال با او کار کردن بود و بهتربن کارگر نیز بود به او گفت بسیار خوب ولی در پایان فعالیت خودت یک خواهش از تو دارم ، کارگر که استاد را بسیار دوست داشت قبول کرد
استاد گفت : از آنجا که تو یکی از بهترین نجارهای این شهر شدی و کارت را من بسیار می پسندم از تو خواهش می کنم تا یک خا نه برایم از چوب بسازی و از تمامی تجربیات 30 ساله خود استفاده کنی و این را نیز بدان که از بهترین وسیله ها باید استفاده کنی و هرچه بخواهی من برایت آماده می کنم .
کارگر هم قبول کرد و شروع به ساختن خانه کرد از آنجایی که دیگر آخرین کار خود بود و انگیزه ای برای کار نداشت کار را بدون دقت انجام می داد، از وسایل بد و چوبهای خراب استفاده می کرد تا آنجا که به سرعت کار را تمام کرد و نزد استاد خود رفت و به او اطلاع داد که کار را تمام کرده و دیگر می خواهد از کارگاه او برای همیشه برود .
استاد با چشمانی پر از اشک از جای خود برخواست و کارگر را در آغوش گرفت و به او گفت : تو بهترین نجاری و کارگری بودی که من در طول عمرم دیده بودن امیدوارم که در ادامه زندگی خود موفق باشی ، خانه ای که ساختی هدیه است از طرف من به تو که باقی عمرت را در آن سپری کنی .
کارگر ناگهان عرق سردی بر پیشا نیش نشت و افسوس خورد که چرا در آخرین کار خود دقت کافی را نکرده است .
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:8  توسط احمد عباس پور
|
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم :
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید .
خدا خندید : وقت من بی نهایت است ...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان .
- اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ،عجله دارند که بزرگ شوند ،و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند .
- اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند .
- اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ،و حال را فراموش می کنند ،و بنا براین نه در حال زندگی میکنندو نه در آینده ...
- اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .
دست های خدا دستانم را گرفت ،
برای مدتی سکوت کردیم ،
و من دوباره پرسیدم :
به عنوان یک پدر : می خواهی فرزندانت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟
او گفت :
- بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادا ر کنند که عاشقشان باشد.
- همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
- بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
- بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،کسی است که به کمترینها نیاز دارد
- بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .
- بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنندو آن را متفاوت ببینند.
- بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم. "همیشه"
واحد مشاوره مدرسه
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:6  توسط احمد عباس پور
|
زندگی مثل چای است
گروهى از فارغالتحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدمهاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح میداد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت میکردند.
استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجانهاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاىدعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبتها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجانهاى قشنگ و گرانقيمت برداشته شده و فنجانهاى دم دستى و ارزانقيمت، داخل سينى برجاى ماندهاند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان میخواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرسهاى شما هم همين است.
مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گرانقيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند. چيزى که همه شما واقعاً مىخواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجانها رفتيد و سپس به فنجانهاى يکديگر نگاه مىکرديد.
زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجانها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص میکند و نه آن را تغيير میدهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمیبريم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفتهايد آن سوى عيب و نقصها را هم ببينيد.»
در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:34  توسط احمد عباس پور
|
کولر خانه یک بنده خدایی سوخت
گفتند چرا سوخته ؟
یکی ازون ادم های شوخ طبع گفت :وقتی شش نفر میرین جلوی کولر میخوابین باید کولر بسوزه ....
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:23  توسط احمد عباس پور
|