آگهی
فعالیت های فوق برنامه در آموزش عمومی
ویژه مربیان امورتربیتی مدارس سراسر کشور
تالیف : احمد عباسپور
برای تهیه کتاب به اذرس زیر مراجعه نمایید .
مشهد - جنب سازمان آموزش و پرورش خراسان رضوی - انتشارات ضریح آفتاب
قیمت ۱۳۰۰۰ ریال
مطالب آموزشی و تربیتی ویژه دانش آموزان و دانشجویان
فعالیت های فوق برنامه در آموزش عمومی
ویژه مربیان امورتربیتی مدارس سراسر کشور
تالیف : احمد عباسپور
برای تهیه کتاب به اذرس زیر مراجعه نمایید .
مشهد - جنب سازمان آموزش و پرورش خراسان رضوی - انتشارات ضریح آفتاب
قیمت ۱۳۰۰۰ ریال
دانش آموزان عزیز / داوطلبین آزمون سراسری ۸۹
گزینه درست را انتخاب کنید
آزمون های سراسری گاج
ویژه دبستان / راهنمایی / دبیرستان / پیش دانشگاهی
برای کسب اطلاعات بیشتر در قسمت نظر دهید درخواست خود را برای ما ارسال نمایید .
کيک
دختری با مادرش دعوايش شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از کنار یک کيک فروشى عبور می کرد ، احساس گرسنگی نمود. ولىاو حتى يک سنت هم در جيبهايش نداشت.
صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . او دید که دختر درمقابل کیک ها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . زن مهربان کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد .
دختر بسیار سپا سگزار شد . اما چند گاز به کيک نزده بود که اشکهایش سرازير شد . خانم مسن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم .
اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد.
خانم سالخورده با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکرش را بکن ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سالها برای تو غذا درست کرده و بهت محبت کرده است ، از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد .
سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دخترش بسيار خوشحال شد و به او گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد .
در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد .
تلاش و کوشش
پدري كه به پسرش درس تلاش و كوشش ميداد به او گفت : پسرم ،به اين مورچه نحيف بنگر .من ساعتها اورا زير نظر گرفتم ،اين موجود خستگي ناپذير بارها و بارها با اين توشه ی بزرگ از اين ديوار بالا رفت اما از تلاش باز نایستاد .پسر جلو رفت و با انگشتش مورچه را له كرد و پيروزمندانه گفت : فايده اين همه تلاش و كوشش چيست ؟وقتي كه هر لحظه ممكن است با سرانگشتي نابود شوي ! آيا اين تلاش بيهودگي نيست ؟ پدر با تاسف به پسر نگريست و گفت :بيهودگي اين نيست كه ممكن است لحظه اي ديگر با سرانگشتي له شوي ، بيهودگي آنست كه بداني لحظه ديگر چه اتفاقي خواهد افتاد و دست از تلاش برداري .
کارگر نجار
روزی کارگر نجاری پیش استاد خود رفت و گفت که دیگرقدرت انجام کار ندارد و وقت آن رسیده که به استراحت بپردازد و از باقی امر خود استفاده کند . استاد که سالیان سال با او کار کردن بود و بهتربن کارگر نیز بود به او گفت بسیار خوب ولی در پایان فعالیت خودت یک خواهش از تو دارم ، کارگر که استاد را بسیار دوست داشت قبول کرد
استاد گفت : از آنجا که تو یکی از بهترین نجارهای این شهر شدی و کارت را من بسیار می پسندم از تو خواهش می کنم تا یک خا نه برایم از چوب بسازی و از تمامی تجربیات 30 ساله خود استفاده کنی و این را نیز بدان که از بهترین وسیله ها باید استفاده کنی و هرچه بخواهی من برایت آماده می کنم .
کارگر هم قبول کرد و شروع به ساختن خانه کرد از آنجایی که دیگر آخرین کار خود بود و انگیزه ای برای کار نداشت کار را بدون دقت انجام می داد، از وسایل بد و چوبهای خراب استفاده می کرد تا آنجا که به سرعت کار را تمام کرد و نزد استاد خود رفت و به او اطلاع داد که کار را تمام کرده و دیگر می خواهد از کارگاه او برای همیشه برود .
استاد با چشمانی پر از اشک از جای خود برخواست و کارگر را در آغوش گرفت و به او گفت : تو بهترین نجاری و کارگری بودی که من در طول عمرم دیده بودن امیدوارم که در ادامه زندگی خود موفق باشی ، خانه ای که ساختی هدیه است از طرف من به تو که باقی عمرت را در آن سپری کنی .
کارگر ناگهان عرق سردی بر پیشا نیش نشت و افسوس خورد که چرا در آخرین کار خود دقت کافی را نکرده است .
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم :
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید .
خدا خندید : وقت من بی نهایت است ...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان .
- اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ،عجله دارند که بزرگ شوند ،و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند .
- اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند .
- اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ،و حال را فراموش می کنند ،و بنا براین نه در حال زندگی میکنندو نه در آینده ...
- اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .
دست های خدا دستانم را گرفت ،
برای مدتی سکوت کردیم ،
و من دوباره پرسیدم :
به عنوان یک پدر : می خواهی فرزندانت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟
او گفت :
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم. "همیشه"
واحد مشاوره مدرسه
حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف
را به همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم از خداوند متعال عزت و سریلندی توام با سلامتی برای همه خواهانم . احمد عباسپور