تبليغاتX
يادگيري سرمايه ي آينده

يادگيري سرمايه ي آينده

مطالب آموزشی و تربیتی ویژه دانش آموزان و دانشجویان

آگهی

 

فعالیت های فوق برنامه در آموزش عمومی

ویژه مربیان امورتربیتی مدارس سراسر کشور

تالیف : احمد عباسپور

برای تهیه کتاب به اذرس زیر مراجعه نمایید .

مشهد - جنب سازمان آموزش و پرورش خراسان رضوی - انتشارات ضریح آفتاب

قیمت   ۱۳۰۰۰ ریال

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:52  توسط احمد عباس پور   | 

آزمون های سراسری گاج

 

دانش آموزان عزیز / داوطلبین آزمون سراسری ۸۹

گزینه درست را انتخاب کنید

آزمون های سراسری گاج

ویژه دبستان / راهنمایی / دبیرستان / پیش دانشگاهی

برای کسب  اطلاعات بیشتر  در قسمت نظر دهید درخواست خود را  برای ما ارسال نمایید .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:41  توسط احمد عباس پور   | 

کیک

کيک

   دختری با مادرش دعوايش شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از کنار یک کيک فروشى عبور می کرد ، احساس گرسنگی نمود. ولى‌او حتى يک سنت هم در جيبهايش نداشت.

   صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . او دید که دختر درمقابل   کیک ها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . زن مهربان کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد .

    دختر بسیار سپا سگزار شد . اما چند گاز به کيک نزده بود که اشکهایش سرازير شد . خانم مسن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم .

           اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد.

    خانم سالخورده با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکرش را بکن ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سالها برای تو غذا درست کرده و بهت محبت کرده    است ،   از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد .

    سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دخترش بسيار خوشحال شد و به او گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد .

در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد .

                 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:34  توسط احمد عباس پور   | 

تلاش و کوشش

      پدري كه به پسرش درس تلاش و كوشش ميداد به او گفت : پسرم ،به اين مورچه نحيف بنگر .من ساعتها اورا زير نظر گرفتم ،اين موجود خستگي ناپذير بارها و بارها با اين توشه ی بزرگ از اين ديوار بالا رفت  اما از تلاش باز نایستاد .پسر جلو رفت و با انگشتش مورچه را له كرد و پيروزمندانه گفت : فايده اين همه تلاش و كوشش    چيست ؟وقتي كه هر لحظه ممكن است با سرانگشتي نابود شوي ! آيا اين تلاش بيهودگي نيست ؟ پدر با تاسف به پسر نگريست و گفت :بيهودگي اين نيست كه ممكن است لحظه اي ديگر با سرانگشتي له شوي ، بيهودگي آنست كه بداني لحظه ديگر چه اتفاقي خواهد افتاد و دست از تلاش برداري .

                                                         

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:30  توسط احمد عباس پور   | 

گارگر نجار

کارگر نجار

       روزی کارگر نجاری پیش استاد خود رفت و گفت که دیگرقدرت انجام کار ندارد و وقت آن رسیده که به استراحت بپردازد و از باقی امر خود استفاده کند . استاد که سالیان سال با او کار کردن بود و بهتربن کارگر نیز بود به او گفت بسیار خوب ولی در پایان فعالیت خودت یک خواهش از تو دارم ، کارگر که استاد را بسیار دوست داشت قبول کرد


استاد گفت : از آنجا که تو یکی از بهترین نجارهای این شهر شدی و کارت را من بسیار   می پسندم از تو خواهش می کنم تا یک خا نه برایم از چوب بسازی و از تمامی تجربیات 30 ساله خود استفاده کنی و این را نیز بدان که از بهترین وسیله ها باید استفاده کنی و هرچه بخواهی من برایت آماده می کنم .

    کارگر هم قبول کرد و شروع به ساختن خانه کرد از آنجایی که دیگر آخرین کار خود بود و انگیزه ای برای کار نداشت کار را بدون دقت انجام می داد، از وسایل بد و چوبهای خراب استفاده می کرد تا آنجا که به سرعت کار را تمام کرد و نزد استاد خود رفت و به او اطلاع داد که کار را تمام کرده و دیگر می خواهد از کارگاه او برای همیشه برود .


    استاد با چشمانی پر از اشک از جای خود برخواست و کارگر را در آغوش گرفت و به او گفت  : تو بهترین نجاری و کارگری بودی که من در طول عمرم دیده بودن امیدوارم که در ادامه زندگی خود موفق باشی ، خانه ای که ساختی هدیه است از طرف من به تو که باقی عمرت را در آن سپری کنی .


    کارگر ناگهان عرق سردی بر پیشا نیش نشت و افسوس خورد که چرا در آخرین کار خود دقت کافی را نکرده است .

 

                                                   

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:8  توسط احمد عباس پور   | 

گفتگو با خداوند

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم  :

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید .

خدا خندید :  وقت من بی نهایت است  ...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان .

- اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ،عجله دارند که بزرگ شوند ،و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند .

 - اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند .

- اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ،و حال را فراموش می کنند ،و بنا براین نه در حال زندگی میکنندو نه در آینده ...

-  اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

دست های خدا دستانم را گرفت ،

برای مدتی سکوت کردیم ،

و من دوباره پرسیدم :

به عنوان یک پدر می خواهی فرزندانت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟                                           

او گفت :

  • بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادا ر کنند که عاشقشان باشد.
  • همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
  • بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
  • بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
  • بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،کسی است که به کمترینها نیاز دارد
  • بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط  نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .
  • بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنندو آن را متفاوت ببینند.
  • بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

          من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.                 "همیشه"                                                                                              

                                                             واحد مشاوره  مدرسه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:6  توسط احمد عباس پور   | 

تبریک

سالروز میلاد مسعود منجی عالم بشریت

حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف

را به همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم از خداوند متعال عزت و سریلندی توام با سلامتی برای همه خواهانم . احمد عباسپور

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:1  توسط احمد عباس پور   |